چند واژه کهن فارسی در گویش کریت و طبس ( بخش اول از حرف الف تا د)

أَحْکُوک ahkōk : زردآلوی نارسیده ( نک : أخْکوک : سروری 1/ 57 ؛ برهان قاطع و لغت نامه دهخدا ؛ حسن دوست ذیل أخکوک ، 1/ 159).

شاهد : ز پیروزه و از زمرد مگر ـ نمایند أخکوک نارس ببر( اسدي)

أوْگار awgār: خراب شده، لت و پارشده ، ناکارآمد [ فارسي: أفگار]

أرُگ arog: لثه ( فارسي : أرک ، آروک : نک ،حسن دوست 1/42 )

شاهد: ...اگر شیر سک اندر ارک کودکان مالند آن را خاصیتی است ...( ابن سینا ، قانون، دهخدا، 2/1887) ؛

...دردِ دندان را بنشاند و آروک را سخت کند ( هدایة المتعلمین ؛ نقل از حسن دوست 1/ 42)

أَرْوَنَه arwana: شتر میان سال ( فارسی : أرْوانَه : مجمع الفرس 1/ 91)

شاهد : من بنده که رو سوی تو آرم – بی بُختي و بي سراک و اروانه

اِسْپَخَنْگُور: espaxangōr گیاهی علفی دارای دانه های سرخ مایل به سیاه ( فارسی: سَپَنگُور، برهان قاطع ، حسن دوست :3/ 1678).

أَسْپَک aspak : بخش انتهایی شاخه درخت خرما [ درپهلوی : سپیک spēk به معنی ترکه ، شاخه ( فره وشی ، 321 ذیل شاخه )

اِسْپِلِچ espeleč: طحال [ فارسی: اُسپُرز]

اِسپِلَه espela: موریانه ،نوعی حشره

اِسْپِیدا espīdā : سفیدآب

اِسْتاق estaq: سقط جنین( گاو یا گوسفند) ،[فارسی :اِستاغ، سِتاغ : گاو و گوسفند نازا ]

اِسْتَرَه estara : ستاره، اِستاره ( در پهلوي : إستارک )

شاهد : دوش من پیغام دادم سوی تو استاره را ـ گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را ( مولانا)

آسْتی : آستین ( فارسی قدیم: آسْتِي)

شاهد: خروشان نمود أو ز دور آستی - که پیش آی اگر مر مرا خواستی

- ... اورا دیدم مرقعی پوشیده و میان در بسته و آستی ها باز نوردیده..

أوُس avos: آبستن (در پهلوی آبُس )

إشْپُشْ ešpoš، إشْپِش ešpeš : إشپش ، شپش( دهخدا)

شاهد : ...گفت بیماران را پرسش کن و جامه درویشان را بجوی و از اشبش پاک کن ( فردوس المرشدیه، نقل از حسن دوست ذیل شپش)

إشتَو eštaw : شتاب ) در پهلوی أشتاپ oshtap حسن دوست ذیل شتاب(

شاهد : نشستند برنرم ریگ کبود ـ به اشتاب خوردند چیزی که بود ( فردوسی)

إشکار eškār : شکار

شاهد: جز ملک محمود که تواند کار نره شیری به خدنگی إشکار ( فرخی)

آن چهدیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در إشکار من ( مولانا)

إشْکَم eškam: شکم [ از پهلوی: إشکمب ]

شاهد : اشکمش آمد فراخ او را ز بطن مادرش شورپشتی دارد از پشت پدرآن بد لجام

إِشْلو ešlu : إشلان، أُشْنان ، گیاهی که با آن رخت می شویند ( برهان قاطع ؛ حسن دوست 1/ 227ـ 228).

أوْگار awgār : ناکارامد ، خراب شده ، لت و پار شده ( أوگار = افگار ، و نیز جراحت ( نفیسي 1/ 457؛ برهان قاطع 1/ 187)

أُولْگ ōlg: آل ، موجود خیالی

برغ: بندی باشد که .. آب ببندند ( حسن دوست 1/ 450؛ برهان ؛ Horn 1080 : فارسی باستان وَرْگَهvarga ، از ریشه وَرْگ : محبوس کردن)

شاهد : چو شمع از عشق هر دم باز خندم- به پیش چشم برغی باز بندم ( عطار)

بَوج: زنبور بزرگ ( فارسی: بَوز)

پَچَخ : پهن ( فارسی : پَخْچ، پخش)

شاهد: ز زیر گرز تو دانی که چون جهد دشمن - به چهره زرد و به تن پَخْچ گشته چو دینار

بيني ای پخچ بود و رویی زشت- چشمی از آتش و رخی زانگشت

- یکی را کوپالی زد بر میان سر چنانکه او و اسب او را پخچ کرد

پَچُل : شلخته ( فارسی: پُچَل)

پاتَوَه pātawa: ( فارسي : پاتابه و پایْتابَه ،مرکب از پای و تافتن) آنچه پا را بپوشاند ، جوراب بلند و ضخیم که پا را بپوشاند

شاهد شعری : اگر چه هر دو سفیدند کاسر و سالو از این کنند بدستار از آن به پاتاوه

پفتلpaftal : به درد نخور، زشت ، معیوب ( حسن دوست ، 2/ 587)

پُودینَک : گیاه معطر پودینه ؛ در پهلوی: bōdēnag; pōdēnag ؛ پودنه : پودینه ، پونه ( حسن دوست 2/ 739)

پیشک pišk : شاخه درحخت خرما ، درزبان پهلوی و فارسی : پِیش : به معنی برگ خرما ( برهان قاطع ؛ حسن دوست 2/ 776؛ فره وشِی ص 446).

تَکُّ و بِدو: جنب و جوش ، رفت و آمد ( تک : دویدن دهخدا ذیل تک و تگ ؛ تگ دو)

تَوَنگُو : تبنگو، تپنگو، در پهلوی tabangōg ( برهان ؛ نیز مقاله چند وازه پهلوی در برهان قاطع 253)

شاهد شعری : دهد خواهندگان را روز بخشش درم در تنگ و گوهر در تبنگو

تنَبی/ طَنَبي tanabi: اتاق بزرگ، تالار

شاهد شعری : به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و خُم طنبی است

چِلْپَکْ čelpak: : نوعی نان که در میان روغن کنجد سرخ کنند و بر روی آن شکر پاشند

شاهد: انبار خانه جو و ارزن از آن من دستار خوان چلپک حلوا از آن تو

نسیم چلپک و حلوا به مردگان چو رسد به بوی هر دو برآرند دست و سر ز قبور

دَسَه dasa: رشته ای که از خوشه گندم و مانند آن باشد ؛ در فارسی داسه و دسه ؛ در زبان سنسکریت نیز دَسَه به معنی رشته ( فرهنگ رشیدی 1/ 639: داسه؛ ، حسن دوست ماده دسه)

دِلَنْگُ delango: آویزان ، در فارسی : دلنگان : آویزان و آویخته

دول dol: 1. سطل ؛ در پهلوی و فارسی : دُول 2. آبراه که از لوله های بزرگ سیمانی یا سفالی درست شده

دولخ doaX: گرد و خاک ، در فارسي : دولاخ

دَهَول dahul : مترسک ؛ در فارسِی : داهُول علامتی که در صحرا فروبرند تا صید از آن برمد و به دام افتد.

منابع :

لغت نامه دهخدا ؛ برهان قاطع ؛ فرهنگ نفیسي ؛ فرهنگ سروری؛ فرهنگ معین ؛ فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی ؛ فره وشی ، فرهنگ فارسی به پهلوی؛ فرهنگ جهانگیری: فرهنگ رشیدی